مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

427

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آمده‌ام و هرچه به قيمت اين قصه بخواهى ، ترا بدهم . اگر اين قصه در نزد تو هست ، او را به من تصديق كن و از مكارم اخلاق خويشتن از من مضايقت مكن . شيخ جواب داد : خاطر آسوده دار كه اين قصه از بهر تو پديد آيد . و لكن اين قصه‌اى نيست كه كسى او را در سر راهها حديث كند و اين قصه را نشايد بهر كس داد . ابو الفضل گفت : اى خواجه ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه اين قصه از من مضايقت مكن و هرچه تمنا دارى ، از من بخواه . شيخ گفت : اگر اين قصه را خواهانى ، يكصد دينار زر به من ده تا من آن قصه به تو بياموزم . و لكن پنج شرط دارد . چون ابو الفضل دانست كه قصه در نزد شيخ هست و از او مضايقت نخواهد كرد ، سخت فرحناك شد و گفت : ايها الشيخ ، يكصد دينار قيمت حكايت و ده دينار هم زيارت دهم و هر شرطى كه بفرمائى ، بپذيرم . شيخ جواب داد : زرها بياور و حاجت خود بستان . درحال ، او برخاسته ، دست شيخ ببوسيد و فرحناك بسوى منزل بازگشت . يكصد و ده دينار گرفته ، در بدره‌اى كرد . چون بامداد شد ، زرها برداشته ، بسوى شيخ بازآمد . شيخ را بر در خانه نشسته يافت . زرها به او داد . شيخ ، زرها گرفته ، با او به خانه اندر شدند . دوات و قلم و قرطاس حاضر آورده ، كتابى در پيش او نهاده ، گفت : قصه را كه تو همىجوئى ، از اين كتاب بنويس . ابو الفضل نشسته ، آن قصه را از آن بنوشت و او را بشيخ فروخواند و شيخ تصحيح كرد . پس از آن شيخ به او گفت : اى فرزند ، شرط نخستين اينست كه اين قصه در سر راهها نگوئى و در نزد زنان و كنيزكان و غلامان و ناخردمندان و كودكان حديث نكنى . بلكه اين حكايت را در نزد ملوك و امرا و وزراء و خداوندان معرفت بازگو . او شرط بپذيرفت و دست شيخ را بوسيده ، وداعش كرد و از نزد او بدرآمد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .